اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

روزهای سپری شده

سلام عزیزم این پست رو میخوام اختصاص بدم به اتفاقات ریز ودرشتی که تو این چند وقت افتاده واکسن دوماهگی : باز هم دهم ماه شد و روز ورق خوردن یک برگ دیگر از ماه های دفتر سبز زندگی پسمل کوچولوی ما امروز که دهم شهریور91 است پسرم دومین ماه زندگیش را پشت سر میگذارد وای که چقدر خوبه که داری بزرگ وبزرگ تر میشی همیشه با خودم فکر میکردم که کی میشه هر چه زودتر بزرگ بشی طوری که بتونم کاملا بچلونمت اما از بس نحیف وکوشمولو بودی این امر واسم یه رویا شده بود اما خدا روشکر که الان حالت خوبه وداری واسه خودت مردی میشی  امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم به بابایی زنگ زدم واونم سریع خودشو رسوند با هم بردیمت مرکز بهداشت نور سعاد...
20 مهر 1391

اولین مسافرت کوچولوی ما

  سلام عزیز دلم کوچولوی خونمون پسر نازنینم امروز میخوام واست خاطره اولین سفرت رو بنویسم.  عزیزم ما به همراه شما کوچولوی نازنینم دوشنبه 6 شهریور به سمت شمال حرکت کردیم شما تو راه خیلی آقا بودی همش لا لا کرده بودی واصلا منو اذیت نکردی گلکم . اون چند روزی رو هم که ساری بودیم بیشتر اوقات خواب بودی فکر کنم واسه خاطر رطوبتی بود که آب وهوای شمال داشت.٨شهریور هم عمو وزن عمو اخر شب اومدن خونه مامانی وقتی شمارو دیدن باورشون نمیشد که اینقدرکوچولویی گلم . خاله مهری هم برای دیدن شما اومد عزیزم جمعه 10 شهریور هم همگی رفتیم دریا اونجا هم اذیتم نکردی خیلی آقا بودی شنبه 11 شهریور هم می خواستیم به همراه مامانی وعمه ود...
19 مهر 1391

اتفاقات زندگی عروسک نازنینم

روز 1مرداد که شنبه بود اول صبح با مامان مریم وداداش طاها بردیمت مرکز بهداشت ثلاث واسه تست غربالگری قربونت برم که اصلا صدات در نیومد وهمش خواب بودی وزنت هم شده بود 1500 گرم بعد هم واسه سنجش شنوایی بردیمت بیمارستان نجمیه که گفتن خدا رو شکر مشکلی نداری و واسه شش ماهگیت نوبت گذاشتن . جمعه6 مرداد هم مامان مریم وعمه گیتی رفتن ساری بنده های خدا خیلی کمکم کردن وخیلی هم اذیت شدن دستشون درد نکنه . شنبه 7مرداد هم بامامان نسرین وداداش طاهات دوباره برای نوبت دوم تست غربالگری بردیمت مرکز بهداشت ثلاث اما این بار بیدار شدی وگریه کردی قربونت برم گفت ده روز بعد بیان جواب بگیرید بعد 10روز بابایی رفت جواب گرفت که خدا روشکر مشکلی نبود وزنت هم شده بود ...
19 مهر 1391

سخت اما شیرین.................

  سلام عزیز دلم امروز بالاخره طلسم شکسته شد ومامانی اومد تا وبت رو آپ کنه می خوام واست از تمام روزهای که گذشت بنویسم اما اول میخوام از تمام دوستانی که تو این مدت به یادمون بودن وبا نظرات وپیامهای زیباشون ما رو خوشحال کردن تشکر کنم ممنون از همتون مخصوصا   مامان شادیسا جون وعلی کوچولو وآقا طاهای گل.   مامانی همون طور که توی آخرین پست واست نوشتم شما خیلی کم تکون میخوردی روز10 تیر ساعت 3بعدازظهر مامانی وقت دکتر داشت وقتی خانم دکتر معاینم کرد و ورم دست وپام رو دید بعد از گرفتن فشارم که روی15 بود خیلی سریع واسه بیمارستان نامه نوشت وگفت فرقی نمیکنه کدوم بیمارستان بری فقط یه بیمارستان نزدیک برو تا سریع فشارت رو بیا...
27 شهريور 1391

روزهایی که گذشت

سلام عزیز دلم کوچولوی قشنگم پسر نازنینم ببخشید که دیر شد دلم خیلی برات تنگ شده کوچولوی من امروز اومدم تاواست از روزهایی بگم که نتونستم بیام و بنویسم قربونت برم من وداداشی گلت وبابایی نازنینت یازدهم خرداد ماه راهی شمال شدیم تا این چند روز تعطیلی رو حسابی خوش بگذرونیم وشما هم تو دل مامانی یه حال وهوایی عوض کرده باشی ساعت ٥ غروب راه افتادیم تا بالاخره با اون ترافیک سنگین ساعت ١٢ شب رسیدیم ساری تادوشنبه که روز پدر بود تا ساعت ١شب ساری بودیم ساعت ١ به سمت تهران راهی شدیم وساعت ٧صبح رسیدیم خونه خلاصه جونم واست بگه که خیلی خوش گذشت مهمونی رفتیم .دریا رفتیم که خیلی عالی بودخلاصه دور هم بودنمون خودش کلی لطف وصفا د...
24 خرداد 1391

دل نگرونی مامان

سلام قند عسلم امروز که دارم واست می نویسم تقریبا٢٧ هفته و٣روزه که تو دل مامانی هستی اما مامانی من خیلی نگرانتم اخه هنوز لگد هات محکم وکاری نشده گاهی اوقات هم باید اینقدر قربون صدقت برم تا یه کوچولو تکون بخوری فدات شم  در کل خیلی آرومی بعضی وقتها هم اینقدر غصه میخورم که نکنه تو خیلی کوچولو وریز باشی که واست مشکل ایجاد کنه عزیزکم خلاصه ازت میخوام تا میتونی تکون بخوری وبا حرکات قشنگت مامان رو شاد کنی آخه مامانی داداشیت وقتی تو ماه هفتم رفته بود خیلی تکون میخورد گاهی اوقات هم غوز میکرد  شاید اگر نی نی اولم بودی اینقدر نگران نبودم ولی حالا که برای بار دوم دارم مامان میشم ویه سری تجربیات از بارداری قبلیم دارم نگرانترم و...
24 خرداد 1391

نی نی ما آبیه

سلام عزیز دلم مهمون کوچولوی من امروز بالاخره ساعت 7بعداظهر مامانی چشمش به جمال شما روشن شد ومتوجه شدم که شما یه پسر خوشگل ونازنازی هستی وخدا روشکر وضع سلامتیتم عالیه اما مامانی میدونی شما خیلی خیلی آرومی وخیلی کم تکون میخوری که البته این از آقاییته که نمیخوای مامانی رو اذیت کنی اما مامان جون من خیلی نگران وناراحتم که چرا شما اینقدر کم تکون میخوری البته مامانیات میگن چون هنوز خیلی کوچولو هستی جات راحته و در کمال آرامش لالا کردی ولی من دوست دارم زیاد حرکت کنی قربونت برم دوست دارم پسر کوچولوی من خدایا همه نی نی ها رو از جمله نی نی ما رو در پناه خودت حفظ کن انشاالله   در بررسی سونوگرافی ناحیه شکم یک جنین زنده با مشخصات زیر د...
25 ارديبهشت 1391