روزهایی که گذشت
سلام عزیز دلم کوچولوی قشنگم پسر نازنینم 
ببخشید که دیر شد دلم خیلی برات تنگ شده کوچولوی من امروز اومدم تاواست از روزهایی بگم که نتونستم بیام و بنویسم قربونت برم
من وداداشی گلت وبابایی نازنینت یازدهم خرداد ماه راهی شمال شدیم تا این چند روز تعطیلی رو حسابی خوش بگذرونیم وشما هم تو دل مامانی یه حال وهوایی عوض کرده باشی ساعت ٥ غروب راه افتادیم تا بالاخره با اون ترافیک سنگین ساعت ١٢ شب رسیدیم ساری تادوشنبه که روز پدر بود تا ساعت ١شب ساری بودیم ساعت ١ به سمت تهران راهی شدیم وساعت ٧صبح رسیدیم خونه خلاصه جونم واست بگه که خیلی خوش گذشت مهمونی رفتیم .دریا رفتیم که خیلی عالی بودخلاصه دور هم بودنمون خودش کلی لطف وصفا داشت راستی یه خبر دیگه هم اینکه شما الان دیگه کوچولو ترین عضو خاندان یعقوبی نیستی خاله زینب که جاری مامانی میشه هم به سلامتی تو دلش یه نی نی کوچولو داره که ٤ ماه از شما کوچولو تره خدا حفظش کنه
دست بابایی گلتون وهمسر عزیزم هم درد نکنه که مارو به این سفر برد تا حال وهوامون عوض بشه همسری و پسری عزیزم دوستتون دارم
خدا پشت و پناه همه همسرای زحمتکش باشه و همسری من رو هم در پناه خودش حفظ کنه.


خبر دیگه اینکه مامانی من از پریروز دل درد شدیدی گرفتم که نگو ونپرس البته اصلا ناراحت نشو چون به خاطر تو عزیز دلم نبود معده مامانی حسابی بهم ریخته بود طوری که یه شب تا صبح مثل مار به خودم پیچیدم اما الان خدا رو شکر بهترم من اصلا واسه خودم ناراحت نبودم ترسم از این بود که بلایی سر نی نی قشنگم نیاد خدا رو شکر که به خیر گذشت
امروز هم قراره بابایی جواب ازمایشم رو بگیره ٢روز پیش که رفت جواب بگیره گفتن تو ادرارم دفع قند دیده شده وخواستن که دوباره ازمایش بدم واسه همین دوشنبه صبح مامان نسرین ساعت ٨صبح اومد پیش داداشی موند ومنو بابایی رفتیم واسه ازمایش بعدش هم که من کلی هوس کله پاچه کرده بودم بابایی واسم خرید فکر کنم همون حالم رو خراب کرد چون واقعا خیلی سنگینه





روزهایی که گذشت
