اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

سخت اما شیرین.................

1391/6/27 17:11
نویسنده : مامان اهورا
350 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام عزیز دلم امروز بالاخره طلسم شکسته شد ومامانی اومد تا وبت رو آپ کنه می خوام واست از تمام روزهای که گذشت بنویسم اما اول میخوام از تمام دوستانی که تو این مدت به یادمون بودن وبا نظرات وپیامهای زیباشون ما رو خوشحال کردن تشکر کنم ممنون از همتون مخصوصا

 

مامان شادیسا جون وعلی کوچولو وآقا طاهای گل.

 

مامانی همون طور که توی آخرین پست واست نوشتم شما خیلی کم تکون میخوردی روز10 تیر ساعت 3بعدازظهر مامانی وقت دکتر داشت وقتی خانم دکتر معاینم کرد و ورم دست وپام رو دید بعد از گرفتن فشارم که روی15 بود خیلی سریع واسه بیمارستان نامه نوشت وگفت فرقی نمیکنه کدوم بیمارستان بری فقط یه بیمارستان نزدیک برو تا سریع فشارت رو بیارن پایین من ومامان نسرین به همراه داداشی گلت هم رفتیم بیمارستان شریعتی اونجا پرونده واسم درست کردن بعدکلی آزمایش ازم گرفتن وچندین بار هم صدای قلب قشنگت رو مورد بررسی قرار دادن ویه بار هم واسه سونوگرافی بردنم خلاصه از ساعت 7 شب که رسیدیم بیمارستان تا ساعت 9شب تو اورژانس زنان بستری بودم وسرم بهم وصل بود داداش طاها هم همش گریه میکرد وناراحت بود چون تو دست من آنژوکت رو دیده بود دلش سوخته بود وواسم گریه میکرد الاهی قربون داداشت برم که اینقدر دل نازک ومهربونه.

 

یه 10 دقیقه ای هم اومد وکنار تخت من دراز کشید اما از اونجایی که پرستارهای بیمارستان خیلی بد اخلاق بودن البته بهتره بگم سگ بودن نه پرستار. بیرونش کردن وبچه ام با چشم گریون اتاق رو ترک کرد آخه این داداشیت خیلی به من وابسته است. ساعت ٣٠/٩ که بابایی اومد وبا خانم دکتر صحبت کرد اول گفتن باید یه مدت بستری باشه بعد از اومدن جواب آزمایشهام به بابایی گفتن برو ساک زایمان بخر وقتی اینو گفت تمام تنم به لرزه افتاد اما خودم رو زدم به بی خیالی انگار نه انگار که شنیدم هوا بارانی بود وقتی آسمون رعدو برق زد دکتر گفت بهم سوند وصل کنن من اصلا دلم نمی خواست اونجا به دنیا بیارمت ولی کاری هم از دستم بر نمی اومد جونت تو خطر بود (اون شب شب تولد حضرت علی اکبر بود پارسال هم شب تولد حضرت علی اکبر با تولد داداش طاها یکی شده بود خلاصه نمیدونم چه حکمتی بود) از همون لحظه گریه هام شروع شد بهشون گفتم مگه میخواید بچه مو در بیارید گفتن آره گفتم ولی اون همش 29 هفتشه کو تا هفته چهلم به حرفم گوش ندادن گذاشتنم رو ویلچر وقتی چشمم به بابات افتاد اشکام وناله هام بیشتر شد خصوصا که مامان نسرین وبابایت هم داشتن اشک میریختن بابا صورتم رو بوسید اون صحنه دیوونم کرد وامانم رو برید.دیگه به هق هق افتاده بودم حالم خیلی خراب بود٠

 

دکتر گفت اگر بچه رو در نیاریم واسه خودت ضرر داره وممکنه تشنج کنی وبه مغزت آسیب برسه دختر خالم فاطمه هم اومده بود تا شب که بستریم میکنن پیشم باشه اما نمیدونست که باید این بار نازنین رو بذارم زمین وتوکل کنم به خواست خدا که آیا بچم میمونه یا نه.

 

خلاصه بردنم اتاق عمل تا لحظه بیهوشی داشتم اشک میریختم حتی الان هم که یادش می افتم بی اختیار اشکام جاری میشه دستام رو به تخت بستن یه دارو زدن تو سرمم گفتم دارم داغ میشم دکتر بیهوشی گفت ایرادی نداره جلوی چشمام یه پارچه کشیدن که اون طرف رو نبینم.

 

تو اون بیمارستان به اون بزرگی فقط من یه پرستار مهربون دیدم که همش بهم میگفت گریه نکن فشارت میره بالا زایمانت سخت تر میشه خلاصه فکر کنم ساعت 10 بود که بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دقیق یادم نیست چه ساعتی بود اما صدای گرم بابات آرومم کرد که گفت بچه مون زنده اس وحالش خوبه وکلی باصدای مهربون وشیرینش قوت قلب گرفتم اون شب بابایت خیلی واسمون اشک ریخت آخه بی انصافها بهش گفته بودن فقط 40%خانم ات زنده میمونه و30%هم بچه ات خلاصه باباییت اون شب کلی عذاب کشید. اون لحظه با اون همه درد فقط به تو فکر میکردم پسر قشنگم اما اگر راستش رو بخوای باورم نمیشد که باشی فکر میکردم واسه اینکه مراعات حال من رو می کنن بهم دارن دروغ میگن که هستی.ساعت یازده و15 دقیقه زمان تولدته.

 

وقتی تو ریکاوری بهوش اومدم خانم دکتر همون مهربونه ازم شماره تلفن اورژانس وآتش نشانی و شماره خونم رو پرسید میخواست ببینه حافظه ام مشکلی پیدا نکرده باشه.خلاصه شما با زود اومدنت دل خیلی ها رو به درد آوردی اول از همه خودم که اون شب بدترین شب زندگیم بود وبعد هم بابایی گلت که خیلی غصه خوردویکی از بدترین شبهای عمرش بود بعد مامان نسرین ومامان مریمت که کلی ناراحت بودن واونشب بهشون سخت گذشت باباممی که تا صبح سر سجاده واسمون دعا کرد وعمو وزن عموی گلت که کلی واست نذر ونیاز کردن. وقتی وارد بخش شدم از روی تخت اتاق عمل آروم خودم رو سر دادم روی تخت بخش تا پرستارهای جلادش با اون هم درد با ملاحفه منو پرت نکنن رو تخت بعد سه تا پرستار اومدن وچند بار محکم شکمم رو فشار دادن انگار مرگ رو جلوی چشمام دیدم با اون شکم پاره وقتی فشار میداد جیغم میرفت هوا.تازه وقتی به دنیا اومدی ورمم بیشتر شد طوری که چشم هام اینقدر باد داشت که نمی تونستم کاملا بازشون کنن دست وپاهام رو که دیگه نگو فقط دلم آب میخواست اما فقط باید لبهام رو با دستمال خیس میکردم نصف شب اومدن وچند تا آمپول بهم زدن خیلی بد سوزن رو وارد بدنم میکردن از درد گریه میکردم آمپول اول رو که زد حالت تهوع بهم دست داد وای چه حال بدی بود حالا خوب بود که معده ام خالی بود.اجازه خوردن نداشتم صبح یازدهم عمه آذرم برای دیدنم اومد اما چون خیلی باد داشتم منو نشناخت تا وسط اتاق اومد ولی متوجه من نشد تا اینکه صداش کردم از دیدن من کلی ناراحت شد بعد ساعت 9 که شد مامان مریم اومد بنده خدا از ساعت 4صبح تو حیاط منتظر نشسته بود تا بهش اجازه بدن بیاد بالا آخه اونشب به خاطر ما ازساری حرکت کرده بود وصبح رسیده بود.

 

ساعت 6 که همراه ها رو بیرون میکردن تا ساعت 9 نمیتونستن بیان بالا خاله فاطمه هم مثل بقیه رفت پایین ساعت 9 بود که مامان مریم اومد بالا وارد اتاق شد ولی منو نشناخت به شوخی بهم گفت این خانم چاقه کیه اینجا خوابیده خیلی ناراحت شد منو تو اون وضع دید خلاصه بنده خدا مامان فورا رفت دنبال کار بیمه مون آخه ما دفترچه بیمه نداشتیم با کلی همت ومشقت مامانی واسمون بیمه درست کرد که ایشاالله خدا خیرش بده چون اگر بیمه نبود خرج بیمارستان سر به فلک میکشید خلاصه مامانی که اومد خاله فاطمه رفت خونه دستش درد نکنه بنده خدا اذیت شد.مامانی نمیدونی این زود به دنیا اومدن شما چقدر درد واسه مامانی به همراه داشت هر 4ساعت یک بار آمپول سولفات منیزیم بهم تزریق میکردن که فشارم بیاد پایین تا ده دقیقه به خودم میپیچیدم واشک میریختم انگار یه مشت زنبور بهم حمله کرده بودن حالا آمپول ها وسرم های دیگه به کنار تو 4 روزی که تو اون بیمارستان لعنتی بودم 5 بار آنژوکتم رو عوض کردن وتمام دستم رو سوراخ سوراخ کردن. داروی بیهوشی هم رو عضلات شانه ام تاثیر گذاشته بود یه دست درد بدی داشتم که شبها از درد خوابم نمیبرد سر داداش طاها هم همینطور شدم ولی این بار بیشتر بود آرامبخش هم به هیچکس تزریق نمیکردن فقط خیلی لطف میکردن یدونه شیاف درد میدادن.

 

شب سیزدهم بود که پرستارNICU اومد تو اتاق بخش وبهم گفت که بچه ات گشنشه سعی کن بتونی واسش شیر بدوشی وبراش بیاری اونجا بود که قلبم یه که اروم شد ومطمئن شدم که هستی به عشقت جون گرفتم وشروع کردم به خوردن مایعات وسریع مشغول دوشیدن شیر شدم تا بتونم بیام ببینمت صبح واست شیر آوردم گان پوشیدم دستهام رو ضدعفونی کردم وآمدم توبخش وقتی پرستار تو رو بهم نشون داد چشمهای کوچکت رو با چشم بند بسته بودن آخه صورت مثل گلت یه کم زردی داشتی وزیر نور آبی بودی خیلی جیگرم واست آتیش گرفت مثل فرشته ها معصوم وناز خوابیده بود الاهی برات بمیرم که اینقدر عذاب کشیدی کلی واست اشک ریختم پرستار گفت چرا گریه میکنی گفتم آخه این خیلی کوچولوه گفت نه بابا این واسه خودش مردیه.

 

خیلی کوچک ونحیف بودی طوری که میترسیدم بهت دست بزنم پشت کمرت به خاطر کمبود اکسیژن کبود شده بود الاهی برات بمیرم .پرستار بهم گفت میخوای واسش کرم بزنی گفتم نه تو رو خدا میترسم آخه این خیلی کوچولوه وزنت 1260 گرم بود دور سرت 27 سانت بود .قدت 42سانت .تمام تنم به لرزه افتاده بود همش تو این فکر بودم که چطور باید بغلت کنم این شده بود کابوس شبانه من. انصافا هم فقط بخش NICU بیمارستان شریعتی خوب بود چون واقعا به اون فرشته های کوچولو رسیدگی میکردن . بابا هم هر روز می اومد میدیدت شما خیلی شبیه بابا وعمو وبابا ممی بودی خلاصه تا 14 تیر هر چند وقت یکبار واست شیر میاوردم .14 تیر هم که مرخصم کردن پاره تنم رو گذاشتم تو بیمارستان ورفتم خلاصه اونروز وقتی دیدم همه دارن نی نی هاشون رو میبرن ومن نمیتونم تو رو ببرم کلی اشک ریختم وغصه خوردم واز یازده تیر تا13 تیر مامان مریم تو بیمارستان کنارم بود ومامان نسرین هم داداش طاهای گلت رو نگه داشته بود.دست جفتشون درد نکنه خیلی اذیت شدن.وقتیاز بیمارستان مرخص شدم تمام لباسهاتو آماده کردم کلی خونه رو مرتب کردم همه جا رو شستم البته با کمک مامانی هات.تا خونه واسه ورود گل پسرم آماده وتمیز باشه.

 

15تیر نیمه شعبان بود ما هم که تو روبا کلی نذر ونیاز از حضرت مهدی هدیه گرفتیم اسمت رو گذاشتیم امیر مهدی البته این نظر مامان مریم بود وگرنه اگر سرموقع به دنیا می اومدی اسمت یا میشد اهورا یا کوروش یا بردیا بسته به نظر بابا بود اما قسمت این بود که این طوری بشه و با اسم امیر مهدی واست شناسنامه گرفتیم .

 

از 14 تیر که اومدم خونه هر روز صبح شیر میدوشیم وبابای گلت هم ظهر که میشد می اومد خونه شیر رو میذاشتم تو یخ که تو گرما خراب نشه بابایی هم واست میآورد بیمارستان خودش هم واسه دیدنت می اومد تا 25 تیر ماه که در NICUبستری بودی هر روز با آژانس می اومدم بیمارستان مامان نسرین هم می اومد پیش داداش طاها خدا میدونه که داداشیت چقدر دم رفتن من اشک میریخت آخه خیلی به من وابسته است. مامان نسرین ناهار رو آماده میکرد خونه رو مرتب میکرد وقتی از بیمارستان برمی گشتم دیگه توان نداشتم سرم به بالشت نرسیده خوابم میبرد مامانی تمام کارهای خونه رو میکرد دیگه وقتی من بیدار میشدم میرفت وباز دوباره فردا می اومد تا پیش داداشیت بمونه .واست شیر می آوردم واز ساعت 11 صبح تا 4 بعداظهر که وقت ملاقات تموم میشد کنارت بودم ساعت4 هم هرجوری بود بابایی تو اون ترافیک وگرما می اومد دنبالم تا تنها بر نگردم .باباییت هم خیلی اذیت شد دستش درد نکنه اینو گفتم تا همیشه قدردان زحمات بابای مهربونت باشی .

 

عوضت میکردم ناز ونوازشت میکردم زمانی که عمل مکیدن رو یاد گرفتی وفک کوچولوت قدرت مکیدن گرفت هر روز خودم بهت شیر میدادم25 تیر فرستادنت بخش نوزادان 4 روز هم اونجا بودی وبعد روز 28 تیر گفتن که فردا مرخصی مامان مریم هم شبانه به همراه عمه گیتی حرکت کردن واومدن تهران صبح اومدیم بیمارستان من بهت شیر دادم مامانی هم رفت دنبال کارهای بیمه ات.بالاخره با کلی سلام وصلوات روز 29تیر آوردیمت خونه خدا رو شکر دیگه هم خودت راحت شدی هم من وبابایی که هر روز تو گرما اسیر بیمارستان بودیم.

 

حالا حضورت تو خونه روتو پست های بعدی واست مینویسم تا ببینی چه روزهای بر ما گذاشت سخت بود اما با وجود سلامتی تو شیرین شد.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

شیدا مامان پانی
29 شهریور 91 2:27
سلام خوشحال میشم به وبلاگم سربزنید (وبلاگ هنری بافتنی خیاطی اشپزی درمورد نی نی هام مطلب دارم ویه عالمه قاب خوشگل واسه نی نی ها واموزش سیسمونی وفروش لباسهای بافتنی دستباف خوشگل واسه نی نی ها ومامانها ی گل منتظرم http://tar-o-pod.mihanblog.com/post/category/184 ادرس فروشگاه journal.hamvar.ir