اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

اتفاقات زندگی عروسک نازنینم

1391/7/19 19:27
نویسنده : مامان اهورا
326 بازدید
اشتراک گذاری

روز 1مرداد که شنبه بود اول صبح با مامان مریم وداداش طاها بردیمت مرکز بهداشت ثلاث واسه تست غربالگری قربونت برم که اصلا صدات در نیومد وهمش خواب بودی وزنت هم شده بود 1500 گرم بعد هم واسه سنجش شنوایی بردیمت بیمارستان نجمیه که گفتن خدا رو شکر مشکلی نداری و واسه شش ماهگیت نوبت گذاشتن.

جمعه6 مرداد هم مامان مریم وعمه گیتی رفتن ساری بنده های خدا خیلی کمکم کردن وخیلی هم اذیت شدن دستشون درد نکنه.

شنبه 7مرداد هم بامامان نسرین وداداش طاهات دوباره برای نوبت دوم تست غربالگری بردیمت مرکز بهداشت ثلاث اما این بار بیدار شدی وگریه کردی قربونت برم گفت ده روز بعد بیان جواب بگیرید بعد 10روز بابایی رفت جواب گرفت که خدا روشکر مشکلی نبود وزنت هم شده بود 1600گرم.

سه شنبه 10مردادهم بامامان نسرین وداداش طاهات بردیمت بیمارستان فارابی برای تست رتین که تمام نوزاد های نارس بایدچشمشون معاینه بشه تو چشمت قطره ریختن من که دل نداشتم ببینم دادم مامان نسرین بردت داخل اتاق دکتر آخه اونجا دور چشمتون فنر مینداختن که باز بشه واست بمیرم که اینقدر باید زجر بکشی اما چه کنم که واسه سلامتیته خیلی گریه کردی عشقم مامان نسرین هم کلی واست گریه کرد وهمش هم زیر لب واست آیته الکرسی میخوند دکتر گفت نسبت به سن دنیا اومدنت که 29 هفته بود خوبه ولی هنوز کامل نشده وگفت که دو هفته بعد باید بیاریدش.

وقتی هم از بیمارستان برگشتیم برای اولین بار بردمت حمام پس 10 مرداد تاریخ اولین حمام گل پسرمه ایشاالله حمام دامادیت عزیزم. تو حمام زیاد اذیتم نکردی اما من با کلی ترس ولرز شستمت عزیز دلم همش می ترسیدم که نکنه از دستم سر بخوری وبیوفتی اما خدا رو شکر خیلی خوب تونستم بشورمت گلم.

چهارشنبه 11مردادهم باز بامامان نسرین وداداش طاهای گلت بردیمت مرکز بهداشت نور سعادت واسه زدن واکسن 1ماهگی هپاتیت. خیلی گریه کردی قربونت برم وزنت هم شده بود 1750 گرم.

دوشنبه 16 مرداد هم بردیمت بیمارستان شریعتی دکتر خودت خانم دکتر سجادیان رشدت رو کنترل کنه گفت که همه چیت خوبه وزنت شده بود 1900گرم.بعد یه آزمایش پوکی استخوان ویه عکس برداری از مچ دست چپ ات واست نوشت بردمت رادیولوژی مامان نسرین بردت از دستت عکس گرفت بردم دادم به خانم دکتر گفت آزمایش خونشم که آماده شد بگیر بعد بیار من ببینم.قرارشد 26 مردادببرمت واسه آزمایش تو خیابان کریمخان زند آزمایشگاه زند .

دوباره 24مرداد که سه شنبه بود با مامان نسرین وداداشی بردیمت بیمارستان فارابی اما این بار یکم دیرتر رسیدیم آخرین نفر بودیم بعد از معاینه که بازم کلی عذاب کشیدی دوباره دکتر گفت دوهفته دیگه بیاریدش..

پنجشنبه 26مرداد هم باز با مامان نسرین وداداشی خوشگلت بردیمت آزمایشگاه زند واسه دادن نمونه خونت الاهی واست بمیرم اون پرستار خنگش به من گفته بود نوزاد باید 2ساعت ناشتا باشه من هم 2ساعت بهت شیر ندادم دلت غش رفت اما دکتر گفت که نه لزومی نداشت که شیرش ندی از دوتا دستات خون گرفتن طوری که دستات رنگش مثل گچ سفید شد به خاطر اون کشی بود که دور دستت بستن کلی گریه کردی اون دختری که دستات رو نگه داشته بود کلی قربون صدقه ات رفت الاهی مامان واست بمیره که باید اینقدر درد بکشی بعد از آزمایش شیری رو که واست دوشیده بودم رو دادم خوردی کلی گرسنه بودی بعد هم تا خونه خوابیدی فدات شم.

30 مرداد هم دایی وزندایی مامانی به همراه 3تا دختر دایی هام واسه دیدن کوچولومون اومدن خونمون.

بعد از همه این دکتر رفتن ها به یه استراحت نیاز داشتیم تهران هم یک هفته تعطیل بود ماهم دوشنبه شب حرکت کردیم وصبح ساعت 8 رسیدیم ساری که خاطره اولین سفرت رو تو پست بعدی واست میذارم گلم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)