روزهای سپری شده
سلام عزیزم این پست رو میخوام اختصاص بدم به اتفاقات ریز ودرشتی که تو این چند وقت افتاده
واکسن دوماهگی :
باز هم دهم ماه شد و روز ورق خوردن یک برگ دیگر از ماه های دفتر سبز زندگی پسمل کوچولوی ما
امروز که دهم شهریور91 است پسرم دومین ماه زندگیش را پشت سر میگذارد وای که چقدر خوبه که داری بزرگ وبزرگ تر میشی همیشه با خودم فکر میکردم که کی میشه هر چه زودتر بزرگ بشی طوری که بتونم کاملا بچلونمت اما از بس نحیف وکوشمولو بودی این امر واسم یه رویا شده بود اما خدا روشکر که الان حالت خوبه وداری واسه خودت مردی میشی
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم به بابایی زنگ زدم واونم سریع خودشو رسوند با هم بردیمت مرکز بهداشت نور سعادت برای واکسن دو ماهگی شما خیلی شجاع بودی فقط اولش که سوزن رو تو پای کوچولوت فرو کردن گریه کردی وای من که طاقت دیدن شو نداشتم پاهات رو گرفته بودم ولی چشمام بسته بود تا شاهد زجر تو نباشم گل قشنگم.
وقتی بغلت کردم آروم شدی وای خداجون پسرم یه کوچولو دیگه توپولی شده
وزن 2900گرم قد 49سانتیمتر دور سر 32/7
ولی وقتی اومدیم خونه بعد از 2ساعت دردت شروع شد الاهی که مامان واست بمیره اینقدر بهت استامینوفن دادم وپاشویه ات کردم که فرداش خدا رو شکر حالت بهترشد قند عسلم 
معاینه چشم:
سه شنبه 14 شهریور هم رفتیم بیمارستان فارابی واسه معاینه چشمهای زیبات از اونجایی که من دل ندارم همیشه مامان نسرین واسه معاینه میبرتت پیش دکتر که این بار هم متاسفانه خیلی گریه کردی ودکتر هم گفت هنوز عروق چشمات کامل نشده وبرای 3هفته دیگه دوباره نوبت گذاشت به امید روز بهبودی چشمای نازت

نفس مامان مریض شده:
چهارشنبه 15 شهریور هم خیلی عطسه میکردی وای وای پسری مریض شد از داداشیش گرفته فورا زنگ زدم مامانم اومد با دکترشم هماهنگ کردم تا لطف کنه وتو همون بخش NICU پسری ما رو معاینه کنه با کلی اصرار قبول کرد مامانی که اومد فورا آژانس گرفتیم ورفتیم بیمارستان شریعتی خدا روشکر مشکل حادی نبود با خوردن به موقع داروها3 روزه حالت خوب شد وخداشکر زیاد اذیت نشدی عروسک کوچولوی مامان

معاینه چشم:
وای خداجون این بیمارستان فارابی واسه من یه کابوسه بزرگه زودتر منو این کوچولوی نازمو از شرش خلاص کن 28شهریور هم دوباره بردیمت بیمارستان فارابی واسه معاینه چشمای خوشگلت ام بازم هنوز عروق چشمت کامل نشده بود نازنینم
میزان رشد:
دوشنبه 3مهر هم واسه میزان رشدبا داداشی ومامان نسرین بردیمت بیمارستان شریعتی که خدا روشکر همه چی روبراه بود وای وزنت شده بود
3650گرم دور سرت 35/5
خانم دکتر گفت که خیلی خوب داری پیش میری وهمه چیزت عالیه. پس شکرت خداجونم 
تعویض اسم:
جمعه 14 مهر به بابایی که مشغول درست کردن یه شام خوشمزه بود گفتم خیلی دلم میخواست اسم امیر مهدی رو اهورا بذارم اونم گفت خب اگه دوست داری اهورا صداش کن گفتم نه دلم میخواد همه بهش بگن اهورا بابایی گلت قبول کرد من هم یه اس ام اس به مامان مریم دادم وازش اجازه تعویض اسم گرفتم آخه اسم امیر مهدی رو مامانی وبابا ممی انتخاب کرده بودن مامان مریم هم در جواب گفت هرچی دوست داری بذار مامان جان واز این روز به بعد ما شما رو اهورا صدا زدیم اخه باباییت هم خیلی به اسمهای هخامنشی علاقه داره اهورای من. 
معاینه چشم:
سه شنبه 18 مهر هم دوباره باید میرفتیم بیمارستان فارابی وای که چقدر سخته ببینی حدقه چشم بچه ات رو با فنر باز میکنن ومعاینه میکنن چقدر دردناک زجه های طفلی که هیچ گناهی نداره ومثل یه کبوتر بی بال وپردست وپا میزنه تا رهاش کنن واز همه دردناکتردیدن اشکاهایی که صورت کوچولوشو خیس اب کرده ولی با همه اینها ازت ممنونم خدا جون چون امروز این کابوس برای من تمام شد وبه نقطه آخر رسید آره چشم گل پسرم خوب خوب شده بود دیگه نیازی به معاینه بعدی نداشت خدایا شکرت هیچ چیزبرای من بالاتر از سلامتی2تا عروسکام نیست پس خدا جون خودت حفظشون کن.





روزهای سپری شده
