اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

آبگرم لاریجان

سلام دردونه مامان عروسک زیبا روی من  آهای آبنبات خوشمزه من حال واحوالت چطوره وروجک مامان   امروز هم اومدم تا دوباره یه یادگاری دیگه برات به یادگار بگذارم  سه شنبه 28 ابان ساعت 11شب  بود که یکدفعه بابایی گفت موافقی بریم ابگرم لاریجان من هم که عاشق تفریح وخوشگذرونی با سریع آماده کردن شما وداداشیت موافقت خودم رو اعلام کردم هوا خیلی سرد بود وجاده برفی بود دیر وقت رسیدیم یه اتاق اجاره کردیم وبرای یک روز اونجا موندیم امانتونستم شما وداداشیت رو ببرم داخل وان ابگرم چون مریض بودید واون شب به خاطر مریضیتون حسابی اذیت کردیدوکلی بهونه گرفتید وتا صبح چند بار از خواب بیدار شدیدومسلما اگر می‌رفتید داخل ابگرم وبعد میومدید ...
7 دی 1392

مسافرت به یادماندنی

سلام عزیز دلم نار نین پسرم روح وقلب من امروز هم میخوام واست از رفتنمون به ساری بنویسم کوچولوی من چهارشنبه٨ ابان ساعت 8 شب بود که راهی جاده شدیم پنجشنبه ساعت 1صبح رسیدیم شما هم تا رسیدی زودی  لالا کردی صبح هم با داداشیت مشغول شیطنت شدید وکلی بازی کردید شب هم عمو اینا  شام اومدن خونه مامانی شما ونگاری هم یه کوچولو با هم بازی کردید بعد از شام هم تو بغل بابا ممی لالا کردی جمعه خونه بودیم وشما کلی بازی کردید بابا هم ماهیگیری بود و این ماهی خانم خوشگل رو صیدش کرد شنبه اخر شب هم بابایی سوپرایزمون کرد وگفت که حاضر بشید بریم مشهد ساعت 1نیمه شب از همه خداحافظی کردیم وراهی مشهد شدیم تو راه هم عمو این...
26 آذر 1392

عروسک ناز نازی ما

  فندق کوچولوی مامانی در حال کنجکاوی این فسقلی ملوس ما عاشق لوازم آرایش مامانیه از اونجایی هم که دیده پاهای کوشمولوش به میز آرایش مامانیش نمیرسه از دوچرخه داداشیش کمک گرفته وتمام میز مامانی رو به هم ریخته ومامانی هم مجبور شد کل لوازم رو میزش رو جمع کنه ضمنا در این حین که فسقلی با لوازم مامانی بازی میکرد یک عدد لاک خوشرنگ مامانی رو شکست وحسابی لاک بازی کرد       جوجوی موفرفری چشم مامانی رو دور دیده مشغول شیطنته........... مامانی : عروسک خوشگلم اینجا رفتی چیکار؟ اهورا : از دست شما اعصاب ندارم رفتم این تو تا با خیال راحت شیر بخورم وبه آینده فکر کنم  ...
5 آبان 1392

مسافرت پاییزی(عید قربان)

سلام پرنـــــــــس کوچولوی چشم درشت مامان حالت چطوره شیطونکم عزیزم امروز هم اومدم تا واست یه خاطره قشنگ دیگه روثبت کنم اره عزیزم بازم میخوایم بریم شمال پیش بابایی ومامانی وعمه سلــــــــطــــــــــــانت.          اول قرار بود پنجشنبه بریم اما تصمیم بابایی عوض شد وقرار شد سه شنبه شب بریم که روز عید قربان ساری باشیم جونم واست بگه که ما ساعت 11:30دقیقه شب سه شنبه  حرکت کردیم  از گدوک تا شیرگاه ترافیک خیلی سنگینی بودبالاخره ساعت6صبح رسیدیم شما هم بیشتر راه رو لالا کرده بودید     بعد از اینکه بابا ممی گوسفند رو سر بریدشما تا ساعت ١ظهر لالا کردی بابایی هم&n...
3 آبان 1392

خوشگذرونی 12مهر 1392

سلام پسرک زیبای من حالت چطوره پرنس کوچولوی مامانی  مامانی ما دوباره در تاریخ١٢ مهر ساعت ١٠ شب به سمت ساری حرکت کردیم  ساعت نزدیک ٢ شب بود که رسیدیم  بازم مثل همیشه وروجکم لالا کرده بود اول رفتیم خونه عمو سالار اینا سرزدیم بعد رفتیم ساری بابایی ما رو گذاشت خونه مامان مریم خودش هم رفت دنبال مامان مریم اخه مامانی رفته بود خونه دایی رضا وبابایی رفت دنبالش ساعت تقریبا 4 صبح بود که مامان مریم به همراه خاله زری وخاله اعظم بابایی اومدن خونه اونشب رو خیلی راحت لالا کردید فردا صبح هم بعد از بیدار شدن مشغول بازی شدی خاله های بابا خیلی ازت خوششون اومد گفتن خیلی ناز وزیبا هستی اخه بار اول بود که شما وداداشیت رو ...
18 مهر 1392

خوشگذرونی 5 مهر 1392

سلام سلام عروسک عروسک با نمک دردونه مامانی فدات بشم الاهی نفس مامان وبابایی شیطونک من حالت چطوره قربونت برم عزیز دلم امروز دوباره میخوام واست بنویسم بازم از رفتنمون به ساری واست بگم فندقکم من خیلی خوشحالم از اینکه میتونم این خاطرات رو واست ثبت کنم تا یه روزی که من نبودم وتو یه مرد کامل شده بودی با خاطرات شیرینت لبخند رو بر لبان زیبایت جاری کنم بگذریم مامانی ما دوباره رفتیم ساری قرار بود جمعه صبح حرکت کنیم اما از اونجایی که بابایی عاشق سکوت شبه وشبها هم جاده خلوت تره جمعه ساعت ٣ شب راهی ساری شدیم بابایی گفت صبحانه بریم کله پاچه بخوریم وبومهن رفتیم واسه خوردن صبحانه شما خواب بودی واز اونجایی هم که کله پاچه واست ...
10 مهر 1392

29 شهریور اخرین مسافرت تابستونی

سلام همه وجود مامان حالت چطوره انرژی من عسلم امروز اومدم تا بازم واست یه خاطره شیرین رو به ثبت برسونم  نفسم همونطور که قبلا گفتم مامانی وعمه رفته بودن مشهد ٢٤ شهریور از مشهد برگشتند وما هم پنج شنبه اخر شب یعنی ٢٨ شهریور راهی ساری شدیم ساعت ٣ صبح بود که رسیدیم همه خواب بودن عمو سالار خونه مامانی بود اخه قرار بود با بابا برن ماهیگیری  شما فسقلی تا رسیدیم بیدار شدی وقدم رو میرفتی خلاصه شب رو خوابیدیم بابایی نزدیک صبح برگشت بعد از خوردن صبحانه مشغول بازی شدی به همه جا سرک میکشیدی فدات شم تا درب اتاق باز میموند میدویدی ومیرفتی رو ایوون چند بار خدا بهم رحم کرد که از روی پله ها نیوفتادی بعداز ناهار بابایی رفت پیش دوستاش ماما...
3 مهر 1392