اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

اتفاقات زندگی عروسک نازنینم

روز 1مرداد که شنبه بود اول صبح با مامان مریم وداداش طاها بردیمت مرکز بهداشت ثلاث واسه تست غربالگری قربونت برم که اصلا صدات در نیومد وهمش خواب بودی وزنت هم شده بود 1500 گرم بعد هم واسه سنجش شنوایی بردیمت بیمارستان نجمیه که گفتن خدا رو شکر مشکلی نداری و واسه شش ماهگیت نوبت گذاشتن . جمعه6 مرداد هم مامان مریم وعمه گیتی رفتن ساری بنده های خدا خیلی کمکم کردن وخیلی هم اذیت شدن دستشون درد نکنه . شنبه 7مرداد هم بامامان نسرین وداداش طاهات دوباره برای نوبت دوم تست غربالگری بردیمت مرکز بهداشت ثلاث اما این بار بیدار شدی وگریه کردی قربونت برم گفت ده روز بعد بیان جواب بگیرید بعد 10روز بابایی رفت جواب گرفت که خدا روشکر مشکلی نبود وزنت هم شده بود ...
19 مهر 1391

سخت اما شیرین.................

  سلام عزیز دلم امروز بالاخره طلسم شکسته شد ومامانی اومد تا وبت رو آپ کنه می خوام واست از تمام روزهای که گذشت بنویسم اما اول میخوام از تمام دوستانی که تو این مدت به یادمون بودن وبا نظرات وپیامهای زیباشون ما رو خوشحال کردن تشکر کنم ممنون از همتون مخصوصا   مامان شادیسا جون وعلی کوچولو وآقا طاهای گل.   مامانی همون طور که توی آخرین پست واست نوشتم شما خیلی کم تکون میخوردی روز10 تیر ساعت 3بعدازظهر مامانی وقت دکتر داشت وقتی خانم دکتر معاینم کرد و ورم دست وپام رو دید بعد از گرفتن فشارم که روی15 بود خیلی سریع واسه بیمارستان نامه نوشت وگفت فرقی نمیکنه کدوم بیمارستان بری فقط یه بیمارستان نزدیک برو تا سریع فشارت رو بیا...
27 شهريور 1391

روزهایی که گذشت

سلام عزیز دلم کوچولوی قشنگم پسر نازنینم ببخشید که دیر شد دلم خیلی برات تنگ شده کوچولوی من امروز اومدم تاواست از روزهایی بگم که نتونستم بیام و بنویسم قربونت برم من وداداشی گلت وبابایی نازنینت یازدهم خرداد ماه راهی شمال شدیم تا این چند روز تعطیلی رو حسابی خوش بگذرونیم وشما هم تو دل مامانی یه حال وهوایی عوض کرده باشی ساعت ٥ غروب راه افتادیم تا بالاخره با اون ترافیک سنگین ساعت ١٢ شب رسیدیم ساری تادوشنبه که روز پدر بود تا ساعت ١شب ساری بودیم ساعت ١ به سمت تهران راهی شدیم وساعت ٧صبح رسیدیم خونه خلاصه جونم واست بگه که خیلی خوش گذشت مهمونی رفتیم .دریا رفتیم که خیلی عالی بودخلاصه دور هم بودنمون خودش کلی لطف وصفا د...
24 خرداد 1391

دل نگرونی مامان

سلام قند عسلم امروز که دارم واست می نویسم تقریبا٢٧ هفته و٣روزه که تو دل مامانی هستی اما مامانی من خیلی نگرانتم اخه هنوز لگد هات محکم وکاری نشده گاهی اوقات هم باید اینقدر قربون صدقت برم تا یه کوچولو تکون بخوری فدات شم  در کل خیلی آرومی بعضی وقتها هم اینقدر غصه میخورم که نکنه تو خیلی کوچولو وریز باشی که واست مشکل ایجاد کنه عزیزکم خلاصه ازت میخوام تا میتونی تکون بخوری وبا حرکات قشنگت مامان رو شاد کنی آخه مامانی داداشیت وقتی تو ماه هفتم رفته بود خیلی تکون میخورد گاهی اوقات هم غوز میکرد  شاید اگر نی نی اولم بودی اینقدر نگران نبودم ولی حالا که برای بار دوم دارم مامان میشم ویه سری تجربیات از بارداری قبلیم دارم نگرانترم و...
24 خرداد 1391

نی نی ما آبیه

سلام عزیز دلم مهمون کوچولوی من امروز بالاخره ساعت 7بعداظهر مامانی چشمش به جمال شما روشن شد ومتوجه شدم که شما یه پسر خوشگل ونازنازی هستی وخدا روشکر وضع سلامتیتم عالیه اما مامانی میدونی شما خیلی خیلی آرومی وخیلی کم تکون میخوری که البته این از آقاییته که نمیخوای مامانی رو اذیت کنی اما مامان جون من خیلی نگران وناراحتم که چرا شما اینقدر کم تکون میخوری البته مامانیات میگن چون هنوز خیلی کوچولو هستی جات راحته و در کمال آرامش لالا کردی ولی من دوست دارم زیاد حرکت کنی قربونت برم دوست دارم پسر کوچولوی من خدایا همه نی نی ها رو از جمله نی نی ما رو در پناه خودت حفظ کن انشاالله   در بررسی سونوگرافی ناحیه شکم یک جنین زنده با مشخصات زیر د...
25 ارديبهشت 1391

نی نی مون صولتیه یا آبی؟

    سلام عروسک قشنگم امروز من ومامان نسرین وداداشیت باهم رفتیم دکتر صدای قلب کوشمولوتو شنیدم مثل اسب میتازید ومثل صدای قلب داداش طاها بود قربون اون قلب پاکت برم صدای تپش قلبت رو هم ضبط کردم حدس زدیم که پسمل باشی خانم دکتر یه سری آزمایش وسونو گرافی واسم نوشت قرار شد عصری ساعت ٧ من و مامان نسرین به همراه داداشی گلت بریم واسه سونوگرافی تا معلوم بشه دومین عروسک خونمون چیه بالاخره وقتش رسید تا بفهمم که شما صولتی هستی یا آبی دعا کن هیچ مشکلی پیش نیاد تا  مامانی بتونه روی ماهت رو ببینه  البته مامانی چه دخمل باشی چه پسمل فرقی نمیکنه مهم سلامتیته عزیز دلم  خیلی دوست دارم اون دست ...
25 ارديبهشت 1391

فندق کوچولوی من داره بزرگ میشه

سلام نفس مامان سلام عزیزکم یکشنبه صبح 27/1/90که از خواب بیدار شدم هوا حسابی بارونی بود بعدازظهر مامان نسرین اومد تا با هم بریم دکتر .نفر پنجم بودیم بالاخره نوبتمون شد ورفتیم داخل خانم دکتر فشارم رو گرفت یک کیلو هم نسبت به ماه پیش اضافه کرده بودم که فهمیدم شما باید کلی بزرگ شده باشی جواب ازمایشم هم خوب بود بعد هم خانم دکترسونوگرافی کردخداروشکر همه چیزت عالی بود مامانی تونست بدن کوچولو وسر وقلب پاکت رو ببینه اخه این اولین باری بود که میتونستم واضح ببینمت اما هنوز معلوم نیست که شما صولتی هستی یا ابی ایشالله واسه ماه دیگه میرم سونوگرافی تا روی ماهت رو رویت کنم خانم دکتر یه سری ویتامین بهم داد تا بخورم وشما زود زود بزرگ بشی وکمبود...
29 فروردين 1391

عیدت مبارک عروسکم

            بهاره و بهاره     عید اومده دوباره     در این سال جدید خیال آمدنت را با دل وجان به آغوش می کشم. سلام مهمون کوچولوی دلم   عیدت مبارک عزیزم سال نوت مبارک.سالی که برای تو کاملا نو و تازه س.اولین سال زندگیت اولین بهار عمرت امیدوارم هزاران بهار زنده باشی وهمیشه شاد وخرم بمانی. امروز میخوام از عیدی که گذشت واست بگم (البته با کلی تاخیر) منو بابایی وداداشی به همراه شما که امسال مهمون دل مامانی هستی 29 اسفند 1390اخر شب راهی ساری شدیم تا سال نو رو کنار مامان اینای بابایی باشیم اما بهشون خبر ندادیم که داریم میایم که براشون سوپرایز ...
29 فروردين 1391

اولین تکونهای عروسک ناز نازیم

 سلام عزيز دله مامان ، عروسکم امروز 16 هفته و هفت روزه که تو دل ماماني وامیدوارم تا وقتی که کاملا بزرگ بشی همین طور سفت وسخت به مامانی بچسبی     الان اومدم که یه خبر خوب رو واست ثبت کنم دیشب وقتی داشتم با داداش طاها بازی میکردم اولین حرکات وتکونهات رو احساس کردم مثل یه ماهی کوچولو تو دلم سر میخوردی الاهی قربونت برم واست مینویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونی ولذت ببری که چقدر شیرین بودی وخواهی بود راستی اینم بگم که این اقا داداشت کلی دوست داره وداره واسه دیدنت لحظه شماری میکنه دیشب به بابایی میگه بابا نی نی ما تکون میخوره من این خبر رو به مامانیات هم دادم که کلی قربون صدقت رفتن عزیز دلم باباییت هم خیلی ...
29 فروردين 1391