اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

تعطیلات نیمه خرداد

1392/3/31 16:14
نویسنده : مامان اهورا
225 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به روی ماه غنچه همیشه خندانم حالت چطور کوچولوی مامان

 امروز هم میخوام خاطرات شیرین نیمه خرداد ماه رو واست ثبت کنم میدونم دیر شده اما چه کنم با داشتن وروجکهایی مثل شما زیاد وقت نمیکنم بیام نت اما بالاخره امروز طلسم شکسته شد ومامان خانم فرصتی برای نوشتن پیدا کرد الان که دارم مینویسم شما کوچولوی نازنین رو به هزار زحمت خوابوندم البته گه گداری بیدار میشی که با دادن شیر دوباره میخوابونمت ومیام واست مینویسم پس بهتر تا بیدار نشدی برم سر اصـــــــــــــــــــــــــــــــــل مطلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب

 عزیز دلم ما سه شنبه ساعت ٣ صبح به سمت ساری حرکت کردیم تا این چندروز تعطیلی رو خونه مامانی اینا خوش بگذرونیم جاده خیلی شلوغ بود وترافیک سنگین وهوابسیار گرم حدودا ٢ساعت تمام بین زیرآب وشیرگاه توقف کامل پشت ترافیک داشتیم خدا روشکر شما بیشتر راه رو لالا کرده بودی وزیاد اذیت نشدی ساعت حدود ١٢ ظهر بود که رسیدیم خونه مامانی  اینا.بابایی رفت استراحت کنه آخه شب قرار تفریح سالم داشت اره همون ماهیگیری رو میگم همونی که کلی به بابایی آرامش میده البته ناگفته نمونه که منم خیلی ماهیگیری رو دوست دارم داداشیتم عاشق لنسر دست گرفتن واز اینجور حرفاس میدونم که  در آینده تو هم از ماهیگیری خوشت میاد گل پسرم .

خلاصه گل پسری که خوابش رو کرده بود بعداز خوردن ناهار دیگه لالا نکرد ومشغول بازی شد وبه همه جا سرک میکشیداگر در اتاق باز بود تند تند به سمت حیاط حرکت میکرد ومامانی هم بدو بدو به دنبال این وروجک خان آخه خیلی خطرناک بود ممکن بود زبونم لال از پله ها بیوفتی گاهی اوقات هم که سرم گرم بود از صدای قربون صدقه های مامان مریم میفهمیدم که آقا اهورا رفته تو آشپزخونه آخه این پسری عاشق در پوش چاه وسط اشپزخونه هست تو خونه خودمون وقتی صداش در نمیاد میبینم وسط آشپزخونه نشسته وداره بازی میکنه تا میگم اهورا یا چهار دست وپا تند تند از آشپزخونه میره بیرون یا خیلی وقتها یه کم از چاه فاصله میگیره ومیره اونورتر میشینه که با این کارش میخواد بفهمونه که مثلا  مامانی من دست نزدم بعد هم که من قربون صدقه اش میرم حسابی از خنده غش میکنه. 

خونه مامانیش هم همش وسط آشپزخونه بود تا میخواستم بگیرمشم فورا فرار میکرد امان از دست این فسقلی

خب جونم واست بگه که اونشب ساعت ٧ بابایی با دوستاش رفت اسکله واسه ماهیگیری یک ساعت بعد هم عمو اینا از دریا اومدن خونه مامانی وتا آخر شب با هم بودیم شب هم بعد از خوردن شام لالا کردی چهارشنبه ظهر هم بابایی از ماهیگیری برگشت اینم عکس ماهی هایی که گرفته بود

چهارشنبه هم مثل روزهای دیگه به خوبی به پایان رسید. پنج شنبه ظهر من وعمه گیتی رفتیم استخر داراب که زیاد جالب نبود شما وداداشیت هم موندید پیش بابا ومامان مریم ساعت حدود ٣ بود که از استخر برگشتیم مامان مریم هم زحمت کشیدن و اون ماهیهایی رو که بابایی گرفته بود رو واسه ناهاردرست کردن بعد از خوردن ناهار میخواستیم بریم بازار ترکمنها تو ساری اما هر کاری کردم که بخوابی وبعد من برم نشد که نشد یعنی تمام تلاشت رو کردی تا بیدار بمونی بردم گذاشتمت رو ایوون پیش بابا ممی اما تا دیدی من لباس بیرون پوشیدم زدی زیر گریه بابا ممی هم بغلت کرد آخه وقتی میری بغل بابایی دیگه گریه نمیکنی چون بابایی قدشون بلنده وشما عاشق بغل باباممی هستی  قربونت برم

ساعت حدود ٨ بود که از بیرون برگشتیم اما پسری هنوز لالا نکرده بود  ساعت ١٠ شب به سمت دریا حرکت کردیم وقرار شد تا جمعه عصر دریا بمونیم دریا هم که رفتیم زیاد لالا نکردی وبیشتر وقت رو بیدار بودی تو بغل همه چرخ میزدی حتی برای خواب شبت هم بردمت لب آب وتو بغلم خوابوندمت اما نصف شب بیدار شدی وهمه رو بیخواب کردی کلا تو مسافرت کم خواب میشی آخه میدونی اومدی ددر واسه همین میخوای لذت کامل رو از گردش وتفریح ببری وکلا بیخیال لالا میشی  اینم یه عکسی که تو پلاژ دریا ازت گرفتم اونم با هزار زحمت

 

خلاصه ساعت ٧ شب رفتیم خونه تو ماشین تو بغل بابا لالا کردی اما تا از بغل بابا اومدی بیرون وگذاشتمت سرجات بیدار شدی ودیگه نخوابیدی تا ساعت ١١ که یه خواب گنجشکی کوچولو کردی اما شیر نمیخوردی خیلی ناراحت بودم فکر میکردم شاید دیگه هیچ وقت نخوری اما خدا رو شکر اینطور نشد ساعت ١٢ به سمت تهران حرکت کردیم شما وداداشی تا رفتید تو ماشین لالا کردید

 از فرط خستگی زیاد صبح هم تا ساعت ١٢ خواب بودید روز پنج شنبه ٢٣ خرداد مریض شدی کمی تب کردی  که با استامینوفن و پاشویه کنترلش کردم از داداشی گرفتی آخه طاها مریض شد بعدشم مامان رو مریض کرد که خدا روشکر کارمون به دکتر نکشید وهمه مون با مصرف نوشیدنی گرم ومقداری دارو بهتر شدیم اما شما این بار که مریض شدی کلا با شیر قهر کردی دیگه اصلا سینه نمیخوردی خیلی نگرانت بودم ولی بعد از چند روز خود به خود بهتر شدی اما هنوزآبریزش بینی داری که امیدوارم اونم زودتر خوب بشه 

 مامانی تعطیلات خوبی بود وخیلی بهمون خوش گذشت بازم ممنون از

 



 

 

بابایی مهربونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــون♥♥♥ماچماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

کوثر
14 مرداد 92 20:06
خیلی خوب بود. لطفاا به وب من هم سری بزنید. ممنون.