اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

مسافرت آخر هفته

1392/3/10 5:22
نویسنده : مامان اهورا
227 بازدید
اشتراک گذاری

 

niniweblog.com

 

سلام دردونه نازنینم  حال واحوالت چطوره فسقلی من امشب اومدم تا واست ازجمعه هفته پیش بگم(یعنی 3خرداد 92) الان هم که من دارم مینویسم شما وداداشی گلت در خواب نازیت وخیلی ملوس لالا کردید راستی بابایی هم خونه نیست رفته پیش دوستش تا صبح با هم برن نمایشگاه ماشین اره عزیزم بالاخره طلسم شکسته شد وقراره ماشین بخریم امیدوارم یه ماشین خوب گیرمون بیاد البته بازم بستگی به قسمتمون داره هر چی خدا بخواد همون میشه من فقط امیدوارم که بابایی بتونه اون چیزی رو که دلش میخواد پیدا کنه تا دیگه اینقدر  استرس نداشته باشه وخیالش راحت بشه عزیزکم .

خب از اینا که بگذریم هفته پیش پنج شنبه ساعت4بعداظهر ما تو راه ساری بودیم ومیخواستیم آخر هفته رو اونجا باشیم آخه جمعه روز مرد بود  .

 پس بزن اون دست قشنگ رو به افتخار باباییت

 بابایی مهربون وهمسرniniweblog.comعزیزم روزت مبارک

niniweblog.com

تولد عمه گیتی هم بود عمه جونی تولدت مبارک.

niniweblog.com

عزیز دل مامان باز هم بیشتر راه رو لالا کرده بود  وفقط برای شیر خوردن بیدار میشد راستی مامانی جدیدا وقتی شیشه ات رو میبینی واسه گرفتنش گریه میکنی وبیشتر دوست داری به تنهایی شیشه ت رو نگه داری قربون این پسمل مستقلم بشم .

خلاصه ساعت حدود ٨ شب بود رسیدیم ساری عمه رفته بود کیک سفارش بده . مامان مریم کلی بغلت کرد وماچ مالیت کرد. مامانی اسباب بازیهای کوچولوگیهای عمه رو واستون آورد وََشما ودادشیت سرگرم بازی شدیدوقتی  هم که عمه اومد کلی بغلت کرد آخه دلش خیلی واست تنگ شده بود اونشب بابا ممی یه گوسفند هم خریده بود که داداش طاهات خیلی خوشش اومد آخر شب هم بابایی وعمو با دوستاشون رفتن ماهیگیری شما هم پسر خوبی بودی بعداز خوردن شام که یه آبگوشت خوشمزه بود لالا کردی جمعه هم که از خواب بیدار شدی کلی واسه خودت بازی کردی وبه هر طرفی که میشد سرک کشیدی گاهی اوقات هم بلند میشدی وکنار مبل می ایستادی وسرگرم بازی با خودت میشدی قربون این پسر مظلومم بشم ظهر هم خاله زینب با دوتا دخملای گلش اومد خونه مامان مریم کلی عکس ازتون گرفتیم که چندتاش رو واست میذارم غروب هم بابا ممی گوسفند رو سر برید ووقتی بابایی وعمو از ماهیگیری برگشتن کبابش کردیم ونوش جان نمودیم.

 تو دهن کوچولوی پسر نازنینم هم یه تیکه گوشت گذاشتم تا آب گوشت رو مک بزنه  وبهش مزه بده ولی این پسمل شکموی ما تا ازش کباب رو میگرفتم میزد زیر گریه.بعد از کباب خوری جشن تولد عمه رو گرفتیم  خاله مهری ومحمد پسر دایی عمه هم اومده بودن یه جشن کوچولوی خودمونی بود بعد از تولد هم شام خوردیم اول میخواستیم نخوریم آخه کباب خورده بودیم اما مامانی زحمت کشیده بود ودوتا اردک خوشمزه پخته بود که به این آسونی ها نمیشد ازش گذشت بعد از اون شام جانانه هم ماشین اومد دنبالمون وبه طرف تهران حرکت کردیم شما هم آخر شب تو بغل مامان مریم لالا کردی ومن هم اروم آوردم گذاشتمت  تو ماشین تا خود تهران هم در خواب ناز بودی داداشیت هم کنارت خواب بود.

اینم از عکسهای خوشگلتون

عزیز دل مامان

جیگر طلای مامان

عروسک زیبای مامان

 

 

اهورای کاکل زری ونگار نازپری

 

دردونه های نازنین 

  

جوجوهای نازنازی

از چپ به راست: اهورا .طاها.مریم.نگار 

 

فرشته های آسمونی در آغوش مادربزرگ وپدربزرگ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)