مهمونی خونه مامان نسرین
سلام عشق مامان زندگی من حالت چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟♫♥♫♥♫♥♫♥
خوشگل من مامانی امروز هم میخوام خاطره روزی رو که رفتیم خونه مامان نسرین رو واست بنویسم 23 فروردین روز جمعه بود ناهار خونه مامانی دعوت بودیم ساعت یک راه افتادیم تقریبا ساعت 2 بود که رسیدیم اول رفتیم خونه مامان بزرگ من کمی اونجا نشستیم آخه واسه عید دیدنی نرفته بودیم شما همش به مامان بزرگ نگاه می کردی معمولا وقتی کسی رو نشناسی بهش خیره میشی قربون اون چشمای قشنگت بشم یه یه ربعی که نشستیم رفتیم طبقه بالا واحد مامان نسرین مامانی ناهار کباب خورشت آلو اسفناج درست کرده بود
که دستش درد نکنه
بعد ناهار هم با با سیاوش شما روگذاشت رو پاش تا بخوابونتت به بابایی گفتم خوتون رو خسته نکنید این فسقلی نمیخوابه اما انگار خواستی روی منو کم کنی ودر عین ناباوری لالا کردی
قربونت بشم بعد هم که بیدار شدی همش تو بغل مامان نسرین بودی مامانی میگفت به خدا بچم خیلی مظلومه وهمش قربون صدقه ات میرفت خلاصه بهت خوش گذشت.
حدود ساعت7 بود که می خواستیم برگردیم خونه مامانی هم به شما وداداشی گلت عیدی داد ممنون مامان جان. این هم از یه روز جمعه ما.




مهمونی خونه مامان نسرین
