اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

روزهای نوروز 1392.....

1392/2/30 17:25
نویسنده : مامان اهورا
241 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فندق کوچولوی مامانی حالت چطوره عشقم خوبی مامان فدات بشم ، عزیزم ببخشید که اینقدر طول کشید تا وبلاگت رو آپ کنم عسلم آخه شما دیگه داری کم کم بزرگ میشی وروز به روز هوشیار تر میشی واز وقتی هم که از شمال برگشتیم همش دوست داری من کنارت باشم حتی واسه غذا درست کردن هم به من مجال نمیدی وتا ازت دور میشم میزنی زیر گریه خوابت رو هم که نگو شده شبیه خواب گنجشک با کوچکترین صدایی از خواب میپری وهمش دوست داری بغلت کنم تو روروئکتم دیگه دوست نداری بشینی خلاصه شما اصلا برای من زمان خالی نمیذاری تا بتونم وبت رو آپ کنم اما عیب نداره همه اینها فدای یه تار موت خوشگل مامانی.

وای خدا روشکر طلسم شکسته شد بالاخره امروز اومدم تا این روزهای قشنگ نوروز رو به ثبت برسونم.فسقلی لوس مامانی .

خب حالا از کجا شروع کنم..........آها قبلا بهت گفته بودم که ما قراره عید بریم خونه مامان مریم نفسکم ماچهارشنبه 30 اسفند 91 یا بهتر بگم همون اول عید ساعت 12 شب به سمت ساری حرکت کردیم شما وداداشی هم بیشتر راه رو لالا کرده بودین ساعت حدودا 5 صبح بود رسیدیم شمال مامان مریم وبابا محمود (ممی)بیدار شدن روبوسی کردیم وعید رو تبریک گفتیم مامان مریم بغلت کرد وکلی قربون صدقه ات رفت اما شما همچنان لالا کرده بودی جاتو درست کردم وبردم گذاشتمت سرجات تا در آرامش کامل لالا کنی صبح هم که از خواب بیدار شدی بردمت گذاشتمت کنار عمه که خواب بود بادیدن شما بیدار شد وکلی ماچ مالیت کرد وکلی باهات بازی کرد .شب هم عمو سالار اینا اومدن خونه مامانی اونا هم امسال مثل ما 4 نفر شده بودن خدا یه دخمل ناز نازی به نام نگار بهشون هدیه داده بود وما هم برای اولین بار بود که میدیدیمش. مامان مریم هم واسه شام یه مرغ خوشمزه واسمون درست کردن مرسی مامانی کدبانو.

 

بعد از شام هم من وداداشی به همراه بابایی و عمو وعمه وایلیا با هم رفتیم پرورش ماهیه عمو مسعود بابای ایلیا .شما روهم گذاشتیم پیش مامان مریم وبابا ممی وقتی برگشتیم به این امید بودم که لالا کرده باشی امانه پسری تا مامانش رو نبینه نمیخوابه  خاله زینب گفت که کلی بغلت کرده وباهات بازی کرده وخلاصه حسابی چلوندتت آخه خاله زینب عاشق پسره.

دوم عید هم خاله مهری زحمت کشیده بودن خونه خودشون شام درست کرده بودن وآورده بودن خونه مامان مریم وای یه کشمش پلوی خوشمزه ممنون خاله جونی اونشب زندایی و دختر دایی وپسردایی های بابایی هم خونه مامانی مهمون بودن دور همی خیلی خوش گذشت شما هم همش تو بغل دختر دایی های بابایی بودی بعد شام هم از فرط خستگی خوابت برد اما با کوچکترین صدایی بیدار میشدی اخه شما عادت داری تا کلا همه نخوابن راحت نمیخوابی. اونشب چند تا عکس هم ازت گرفتم که واست میذارم .

اینجام توبغل پسرخاله بابایی آقا ایلیا هستی نفسکم

 

سوم عید هم برای ناهار خونه عمه گلبهار دعوت بودیم عمه نازی هم اونجا بود ساعت 2 من وشما وداداشی وبابایی وعمه به سمت قائمشهر حرکت کردیم وقتی رسیدیم شما خواب بودی ولی تا گذاشتمت زمین بیدار شدی بعد از خوردن ناهار هم عمه ها کمی باهات بازی کردن وقربون صدقه ات رفتن بعد هم که خسته شدی دوباره لالا کردی عمه گلبهار هم واست یه تشکچه ویه بالشت کوچولو آوردن تا راحت لالا کنی وتا موقع رفتن هم خواب بودی در آخر هم عمه ها بهت عیدی دادن که دستشون درد نکنه حدودا ساعت 7 بود که برگشتیم خونه.

 

چهارم عید هم خونه بودیم فقط عمواینا اومدن خونه مامانی ناهارهم مامانی یه آبگوشت خوشمزه درست کرده بودن که خیلی چسبید شام هم کشک بادمجون داشتیم که خیلی عالی شده بودآخر شب هم بابایی وعمو رفتن واسه شکار وماهیگیری آخه عمو وبابایی عاشق اینجور تفریح ها هستن.اونروز هم شما تو خونه با عمه کلی بازی کردی و عمه کلی لوست کرد همش میخندوندت. پسملی ما هم دیگه کمرکوچولوش سفت شده بود ومیتونست بشینه قربون اون نشستنت بشم مامانی من.تاریخ اولین نشستنت 2 فروردین 92

پنجم عید هم خونه بودیم شام دایی رضا وخاله مهری خونه مامانی دعوت بودن مامان مریم هم زحمت کشیدن و واسمونماهی درست کردن باسبزی تو دلی وای که خیلی خوشمزه بود مرسی مامانی. خاله مهری هم زحمت کشیدن واونشب به شماو داداشی عیدی دادن ممنون خاله جون.

ششم عید هم شما یه کوچولو سرما خوردی که خدا روشکر زیاد حاد نبودمن هم بهت شربت سرما خوردگی دادم تا بدتر نشی قرار شد بعداظهرهم من ومامان مریم وعمه وشما بریم مرکز خرید خانه وکاشانه تو ساری بیشتر راه رو خواب بودی مامان مریم از اسباب بازی فروشی واست 3 تا عروسک کوچولو خرید که دستشون درد نکنه

اینم عکس عروسکات

 

 

هفتم عید هم ساعت 3 بعداظهرقرار شد به سمت تهران حرکت کنیم جونم واست بگه که این چند روز خیلی خوش گذشت هم به ما و هم به شما که دیگه حسابی مامانی وبابایی لوست کرده بودن طوری که وقتی بابا ممی رو میدیدی گریه میکردی ومیخواستی بری بغلش قربون این پسمل باهوشم بشم که دیگه همه رو میشناسه

دست مامانی و بابایی وعمه هم درد نکنه ساعت 4 بود که خداحافظی کردیم و راه افتادیم وسط راه هم ایستادیم وآش ودوغ گدوک خوردیم که خیلی چسبید ساعت 9 شب رسیدیم تهران از فرط خستگی زود خوابیدیم.

 پنج شنبه وجمعه هم  مثل روزهای دیگه گذشت.جمعه حمامتون کردم وچمدان رو باز کردم و لباساتون رو شستم خلاصه اون روز شد روز نظافت. آخر شب بابا گفت وسایل رو جمع کن گفتم چرا گفت سیزده بدر بریم شمال گفتم شوخی نکن گفت شوخی نمیکنم فردا شب راه می افتیم اما انگار جدی بود من هم شب با اس ام اس به عمه گفتم خیلی خوشحال شد چون قرار بود دوباره برادر زاده های گلش رو ببینه.

شنبه 10 فروردین هم چون دیدم حالتون خرابه بردمتون بیمارستان کودکان تهران ولی شما همش تو بغلم خواب بودی خلاصه نوبتمون شد دکتر جفتتون رو معاینه کرد وگفت یه ویروسه اما خدا روشکر گلوتون عفونت نداشت مقداری دارو واستون نوشت که از داروخانه همونجا واستون خریدم بعد هم آژانس گرفتیمو اومدیم خونه.

این هم چند تا عکس ازجیگر مامان که مریض شده

 

شب هم یه ساک کوچیک واسه شمال رفتنمون جمع کردم قرار شد فردا صبح زود راهی بشیم ساعت حدود 10 صبح بود که راه افتادیم تو راه باز آش ودوغ گدوک خوردیم حدودا ساعت 3 بود رسیدیم خونه مامانی ناهار مامانی واسمون شامی کف دستی یا همون کباب تابه ای درست کرده بودن که خیلی خوشمزه شده بود ممنون مامانی جون.

دوشنبه 12 فروردین هم خونه بودیم وشما بازم طبق معمول با عمه بازی میکردی وتو بغل بابا ممی بودی وشیطنت میکردی قربونت برم.

سه شنبه یعنی همون سیزده بدر هم همه باهم قرار گذاشتیم تا بریم جنگل برنجستانک صبح ساعت 9 بابا ممی اینا با ماشین عمو سالار رفتن دنبال خاله زینب وبچه هاش عمو هم صبح زود با پسر داییش سیامک رفته بود جا بگیره ما هم با ماشین نازنین دختر دایی بابایی رفتیم بازم تو راه خواب بودی این ماشین شده گهواره گل پسری تا میره توش خوابش میبره خلاصه ساعت حدود 11 بود رسیدیم جنگل بعد ما هم مامانی اینا وخاله زینب رسیدن بعد هم عموصفر وزن عمو سهیلای بابایی با خانواده مادر زن عموی بابا .خلاصه روز خوبی بود ناهار هم بابایی یه جوجه کباب آبدار واسمون درست کرد که دستش درد نکنه شما هم سوپ خوردی شما بیشتر روز رو خواب بودی حق داشتی تو اون هوای آزاد وپاک لای یه پتوی گرم ونرم خوابیدنم داشت وقتی هم بیدار بودی یا میرفتی بغل بابا ممی یا میذاشتمت رو پام خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت ساعت حدود 8 شب بود که برگشتیم خونه.

چهارشنبه هم خونه بودیم.پنج شنبه هم شما کلی با عمه بازی کردی وچهار دست وپا خونه رو دور میزدی دیگه وقتی عمه باهات دالی بازی میکرد از خنده غش میکردی راستی اینم بگم که شما تو نه ماهگی شیشیه شیرت رو با تسلط کامل دستت میگرفتی ودیگه نیاز نبود کسی برات نگهش داره قربون اون شیر خوردنت یشم.

جمعه هم آخر شب ساعت 11 به سمت تهران حرکت کردیم طبق معمول تو ماشین خوابیدی و ساعت 3 صبح رسیدیم خونه تو خونه هم تا لباساتو درآوردم لالا کردی قربونت بشم هنوز خستگی راه تو تنت بود. عزیزم امسال عید خیلی بهمون خوش گذشت

این هم از پایان سفر ما در آخر هم ممنون از همسر عزیزم وبابایی مهربونتون

                                     

  عاشقتیم بابایی مهربون niniweblog.com              

 

 







 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)