اولین دیدار

سلام فندق کوچولوی من هیچ میدونی شما الان که تو دل مامانی اندازه یه عدس کوچولو هستی(با عرض تقريبي 4 تا 5 ميلي متر) وقلب کوچولو وپاکت هم حدود 100 تا 130 بار در دقيقه میزنه من چون میدونم تو مثل فندق زیبا وکوشمولو هستی بهت میگم فندق۰
دوست دارم فندقک مامان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خب حالا میخوام واست از اولین روزی که با هم رفتیم پیش خانم دکتر مهربون بگم اون روز سوم بهمن ۱۳۹۰ بود ساعت ۵بعدازظهر من به همراه مامان مریم رفتم دکتر خیلی شلوغ بود بعد از یک ساعت نوبتمون شدتا رفتیم داخل بعد خانم دکتر سونو کرد تا بالاخره تونست شما رو پیدا کنه واسه همین بهت میگم فندق اون روز حتی از یه فندق هم کوچولوتر بودی خانم دکتر گفت که به زور پیدات کرد واقعا هم که اندازه یه نقطه بودی وقتی برگه سونو رو بهم داد اصلا نتونستم ازش سر در بیارم ولی خیلی شیرین بود اونروز برای بار اول دیدمت درسته که چیزی مشخص نبود اما خودش کلی ارزش داشت وبعد هم یه سری آزمایشات ودارو واسم نوشت تا بخورم ومشکلی واسه شما پیش نیاد آخه من تواین چند وقته خیلی دلم درد میگیره ودوست ندارم این دل درد ها تو رو آزار بده عروسک خوشگلم خلاصه برای ماه بعد هم واسم نوبت گذاشت تا دوباره ناز نازی مامان رو ملاقات کنه واز حال وروزش واسم بگه خیلی دوست دارم ملوسکم اونجا خیلی مراقب خودت باش یه خواهش دیگه هم دارم حالا که تو اینقدر به خدا نزدیکی ازش بخواه که به باباییت خیلی کمک کنه وحسابی هوای بابایی رو پیش خدا داشته باش
اینم شکل زیبای شما در شش هفتگیه 




اولین دیدار
