مهمونی اومدن خاله آذر
سلام عروسک قشنگم امروز میخوام خاطره روزی رو که خاله بابایی به همراه دختراشون ازآلمان اومده بودن روخیلی کلی وبدون جزئیات به طور خلاصه واست بنویسم١٧اردیبهشت روز سه شنبه بود.
اونروز صبح زود از خواب بیدار شدیم کلی استرس داشتم که همه کارها به خوبی پیش بره مامان نسرین هم ساعت ١٠ بود که اومد پیشم تا بهم کمک کنه ساعت ١٠ونیم به همراه بابایی رفتم ارایشگاه مامانی هم پیش شما موند ساعت ١١ برگشتم خونه و برای شام خورشت کرفس بار گذاشتم بابایی هم کالباس ونون ونوشابه خرید کرم کارامل هم درست کردم ساعت حدود ٣ بود که دیگه مامانی رفت خونشون وای خدا خیرش بده اگر نبود من دست تنها با این فسقلی ها به هیچ کاریم نمیرسیدم البته روز قبلش نظافت خونه رو تکمیل کرده بودم.
ساعت ٤ خاله ومامان مریم و٢تا دختراشون رسیدن بعد از احوالپرسی رفتن بازار تهران تا خرید کنن ساعت ٧ برگشتن ساعت ٨ هم زندایی حلیمه و سیامک وفرانک اومدن کلی خوش وبش کردیم ساعت ٩ هم بابایی اومد خورشت قیمه و کباب هم خریده بود خدا روشکر همه چیزبود وکم وکثری نداشتیم خلاصه مامانی اونروز من از این مهمونی سربلند بیرون اومدم آخه خیلی ناراحت بودم که نکنه بهشون خوش نگذره اما خدا روشکر خیلی خوب تموم شد
اونشب کلی عکس انداختیم که ٢ تاش رو واست میذارم اخر شب هم شما تو بغل سیامک خوابت برد با زندایی هم کلی دالی بازی کردی توبغل فرانک وثریا هم رفتی و همه کلی هم ازت تعریف کردن خلاصه شب خوبی شد. به امید شبهای زیباتر


اهورا تو بغل ثریا جون




مهمونی اومدن خاله آذر
