اهورا جوناهورا جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
مامان نسترنمامان نسترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
بابا شیرزادبابا شیرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

***شاهزاده کوچولو***

خوشگذرونی 18 مرداد 1392

1392/5/23 17:31
نویسنده : مامان اهورا
235 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بهترینم عزیزترینم زندگی مامان حالت چطوره قند عسلم عزیزم امروز اومدم تا از اتفاقات

هفته های پیش برات بنویسم دقیقا از عید سعید فطر به بعد.......................

zibazibazibazibaziba 

عزیزم ما عید فطر خونه بودیم وهمش داشتیم به این فکر میکردیم که شنبه که تعطیل بود رو کجا بریم جمعه ساعت ٤ بعداظهر بود که بابایی گفت بریم سمت آبگرم رینه نزدیکیهای آمل خلاصه راهی جاده شدیم توراه دوست بابایی زنگ زد وگفت که فریدون کنارن وما رو هم به ویلای خودشون دعوت کردن وبنابراین تصمیم بابایی عوض شد وراهی فریدون کنار شدیم بارون شدیدی گرفته بود تا رسیدیم ساعت ١١ شب شده بودوسط راه واسه شام جوجه خریدیم تا کباب کنیم  بعداز خوردن شام رفتیم تو حیاط نشستیم وبعد تصمیم گرفتیم بریم  لب دریا اما هنوز بارون نم نم میبارید یه کمی لب اب ایستادیم شما هم لب آب تو اون هوای ملس تو بغلم مثل یه فرشته خوابت برد بعد هم برگشتیم خونه تا بچه ها مریض نشن اولین بچه ای که خوابید اهورای دردونه مامانی بود بعد هم داداش طاها اومد ورو پای من خوابش برد اما بقیه بچه ها تا ٤ صبح بیدار بودن ما مامان وباباها هم مشغول بازی وکپ وگفت بودیم خلاصه ساعت ٦ صبح خوابیدیم وساعت ١١ با بیدار شدن شما وداداشیت بیدار شدم ورفتیم تو حیاط بعد از بیدارشدن همه اهل خونه وخوردن صبحانه وبعد هم خداحافظی راهی ساری شدیم توراه  یه سر رفتیم پیش عمو مسعود شوهر خاله بابایی که تو پرورش ماهی مشغول کار بودن  اما شما چون تو ماشین لالا کرده بودی بیرون نیاوردمت تا راحت بخوابی

بابایی واسه شام ماهی خرید وعمو هم خیلی تمیز واسمون پاکشون کردند مرسی عمو مسعود   بعد از خداحافظی با عمورفتیم خونه مامان مریم مامانی ناهار آبگوشت گذاشته بودن اما منو بابایی از فرط خستگی تا بعدازظهر خوابیدیم شما وداداشیت هم همش پیش بابا ممی ومامان مریم بودید ساعت حدود ٩ بود که عمو اینا اومدن خونه مامانی وشام رو دور هم بودیم مامانی همون ماهی هایی رو که از پرورش ماهی خریده بودیم رو درست کرده بودن که دستشون درد نکنه اخر شب هم عمو وبابایی رفتن رودخونه واسه تور ریختن وماهی گرفتن نتیجش هم گرفتن اردک ماهی شد صبح هم که از خواب بیدار شدیم صبحونه خوردیم وقرار شد راهی جاده بشیم اماچون هنوز بابایی خسته بود ونمیتونست پشت رل بشینه حرکتمون به سمت تهران رو به ساعت ١ ظهر موکول کردیم یعنی یکشنبه ظهر حرکت کردیم وتا عصری رسیدیم خونه راستی اونروز آقا ایلیا پسر عمو مسعود وخاله مهری هم  با کاروان راهی کربلا بود اونم چی با پای پیاده انشاالله زیارتش قبول باشه وبه سلامت بره وبرگرده آمیـــــــــــــــــــــــن 

 این بود پایان سفر ٢ روزه ما ممنون همسر عزیزمعاشقتم مرد خوبم




پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)