عروسی خاله زهرا
سلام دوست جونیها دیروز عروسی دختر دایی مامانیم بود انشاالله که خوشبخت بشن
ایشاالله روز دامادی خودم
ولی من فکر نمیکنم تا ٣٠ سالگی زن بگیرم آخه من خیلی مامانی هستم
بگذریم وای نمیدونید خیلی بهم خوش گذشت بیشتر اوقات رو تو بغل مامان نسرین بودم گاهی هم میرفتم بغل دختر خاله های مامانیم آخه از خنده های شیرین من خوششون می اومد خلاصه این مامان نسرین کمال پذیرایی رو از من کرد یه لیوان پر بهم شربت داد از میوه وشیرینی که دیگه نگو ونپرس وای داشتم میترکیدم حسابی پوشکم رو خیس کردم ولی اصلا نخوابیدم وسر تا سر شب رو بیدار بودم مامانیم هم کلی عکس ازم گرفت اما زیاد جالب نشد وبه درد گذاشتن اینجا نمیخوره.
راستی پسر خوبی بودم ومامانم رو اذیت نکردم و گذاشتم که حسابی با دخترخاله هاش خوش بگذرونه .شب خوبی بود آخر شب هم همراه داداشیم از فرط خستگی غش کردیم وتا صبح لالا کردیم
امیدوارم یه روزی بیام اینجا واز قصه شب دامادیم واستون بنویسم




عروسی خاله زهرا
